X
تبلیغات
موسیقی, چت خونه

فاز ما, Tanbe10, Mojan YZ, پرهام سزار, رضا موتی

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:47 , در دسته بندی : با
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای گروه Tanbe10 به همراهی Mojan YZ به نام فاز ما | با آهنگسازی پرهام سزار و میکس مستر رضا موتی
آهنگ Tanbe10 و Mojan YZ به نام فاز ما
نام خواننده - نام آهنگ کیفیتحجم فایللینک دانلود
Tanbe10 و Mojan YZ - فاز ما3207.0MBDownload 
Tanbe10 و Mojan YZ - فاز ما1284.2MBDownload

برچسب‌ها: فاز ما, Tanbe10, Mojan YZ, پرهام سزار, رضا موتی

محمد تی دی, کو گوش شنوا, کاپتان, دانلود آهنگ

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:46 , در دسته بندی : با
آهنگ جدید و فوق العاده زیبای محمد تی دی و کاپتان به نام کو گوش شنوا
کو گوش شنوا
نام خواننده - نام آهنگ کیفیتحجم فایللینک دانلود
محمد تی دی - کو گوش شنوا3206.7MBDownload 
محمد تی دی - کو گوش شنوا 1282.7MBDownload

برچسب‌ها: محمد تی دی, کو گوش شنوا, کاپتان, دانلود آهنگ

داستانک, گلف باز بزرگ, روبرت دو ونسنزو

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:45 , در دسته بندی : با
داستانک گلف باز بزرگ
داستانک گلف باز بزرگ

روزی روبرت دو ونسنزو Robert De Vincenzo ، گلف باز بزرگ آرژانتینی ،پس از اتمام مسابقه و دریافت چك قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختكن باشگاه میشود تا آماده رفتن شود . زنی به وی نزدیك میشود . زن پیروزیش را به او تبریك میگوید و سپس عاجزانه می افزاید كه پسرش بخاطر ابتلا به بیماری سختی مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دكتر و هزینه بالای بیمارستان نیست . دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار میگیرد ، قلمی از جیبش بیرون می آورد ،چك مسابقه را در وجه وی پشت نویسی میكند و در حالی كه آن را توی دست زن می فشارد ، میگوید: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوش آرزو میكنم. یك هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یك باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود كه یكی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیك میشود و میگوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پاركینگ به من اطلاع دادند كه شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت كرده اید . دو ونسنزو سرش را به علامت تایید تكان میدهد . مدیر عالیرتبه در ادامه سخنان خود میگوید : میخواستم به اطلاعتان برسانم كه آن زن یك كلاهبردار است و نه تنها فرزند مریضی ندارد بلكه اصلا ازدواج نكرده است. او شما را فریب داده دوست عزیز! دو ونسنزو میپرسد: منظورتان این است كه مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟ مدیر : بله كاملا همینطور است. دو ونسنزو میگوید: در این هفته این بهترین خبری است كه شنیدم!

برچسب‌ها: داستانک, گلف باز بزرگ, روبرت دو ونسنزو

داستانک مدیر ارشد, داستانک, مدیر, ارشد

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:45 , در دسته بندی : با
داستانک مدیر ارشد
داستانک مدیر ارشد

مردی به یک مغازه فروش حیوانات رفت و درخواست یک طوطی کرد. صاحب فروشگاه به سه طوطی خوش چهره اشاره کرد و گفت: طوطی سمت چپ ۵۰۰ دلار است. مشتری: چرا این طوطی اینقدر گران است؟ صاحب فروشگاه: این طوطی توانایی انجام تحقیقات علمی و فنی دارد. مشتری: قیمت طوطی وسطی چقدر است؟ صاحب فروشگاه: طوطی وسطی ۱۰۰۰ دلار است. برای اینکه این طوطی هر کاری را که سایر طوطی ها انجام می دهند، انجام داده و علاوه بر این توانایی نوشتن مقاله ای که در هر مسابقه ای پیروز شود را نیز دارد. و سرانجام مشتری از طوطی سوم پرسیده و صاحب فروشگاه گفت: ۴۰۰۰ دلار ! مشتری: این طوطی چه کاری می تواند انجام دهد؟ صاحب فروشگاه جواب داد: صادقانه بگویم من چیز خاصی از این طوطی ندیدم ولی دو طوطی دیگر او را مدیر ارشد صدا می زنند!

برچسب‌ها: داستانک مدیر ارشد, داستانک, مدیر, ارشد

داستانک مورچه, داستانک, مورچه

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:44 , در دسته بندی : با
داستانک مورچه
مورچه


مورچه ای بر صفحه کاغذی می رفت. از نقش ها و خط هایی که بر آن بود حیرت کرد؛ آیا این نقش ها را خود کاغذ آفریده است یا از جایی دیگر است؟ در این اندیشه بود که ناگاه قلمی بر کاغذ فرود آمد و نقشی دیگر گذاشت. مورچه دانست که این خط و خال از قلم است، نه از کاغذ. نزد مورچگان دیگر رفت و گفت: مرا حقیقتی آشکار شد. گفتند: کدام حقیقت؟ گفت: بر من کشف شد که کاغذ از خود نقشی ندارد و هر چه هست از گردش قلم است. ما چون سر به زیر داریم فقط صفحه می بینیم؛ اگر سر برداریم و به بالا بنگریم قلمی روان خواهیم دید که می چرخد و نقش و نگار می آفریند. در میان مورچگان، یکی خندید. سبب را پرسیدند.گفت: این کشف بزرگ را من نیز کرده بودم؛ لیک پس از عمری گشت و گذار روی صفحات دانستم که آن قلم نیز اسیر دستی است که او را می چرخاند و به هر سوی می گرداند. انصاف بده که کشف من عظیم تر و شگفت تر است. همگان اقرار دادند به بزرگی کشف وی. او را بزرگ خود شمردند و سلطان عارفان و رئیس فیلسوفان خواندند؛ چون تا کنون می پنداشتند که نقش از کاغذ است و اکنون علم یافتند که آفریدگار نقش ها نه کاغذ و نه قلم است، بلکه آن دو خود اسیر دیگری اند. این بار موری دیگر گریست. موران سبب گریه اش را پرسیدند. گفت: عمری بر ما گذشت تا دانستیم که نقش را قلم می زند، نه کاغذ. اکنون بر ما معلوم شد که قلم نیز اسیر است، نه امیر. ندانم که آیا آن امیری که قلم را می گرداند به واقع امیر است، یا او نیز اسیر امیر دیگری است و این اسیران کی به امیری می رسند که او را امیر نیست ؟!

برچسب‌ها: داستانک مورچه, داستانک, مورچه

داستانک سر و صدا, داستانک, سر و صدا

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:44 , در دسته بندی : با
سر و صدا
سر و صدا

یک پیر مرد بازنشسته، خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیز به خوبی و در آرامش پیش می رفت تا این که مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسر بچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلند بلند با هم حرف می زدند، هر چیزی که در خیابان افتاده بود را شوت می کردند و سر و صداى عجیبی راه انداختند. این کار هر روز تکرار می شد و آسایش پیر مرد کاملاً مختل شده بود. این بود که تصمیم گرفت کاری بکند. روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: « بچه ها شما خیلی بامزه هستید و من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی دارید خیلی خوشحالم . من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید. من روزی ١٠٠٠ تومن به هر کدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارها را بکنید » بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پیرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق باز نشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بیشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالی نداره ؟ بچه ها گفتند: « ١٠٠ تومن ؟ اگه فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه و چیز های دیگه رو شوت کنیم، کور خوندی. ما نیستیم » و از آن پس پیر مرد با آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد .

برچسب‌ها: داستانک سر و صدا, داستانک, سر و صدا

داستانک درخت بی ریشه, داستانک, درخت, ریشه

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:43 , در دسته بندی : با
داستانک درخت بی ریشه
داستانک درخت بی ریشه

آسیابان دهکده شیوانا، خسته و درمانده نزد شیوانا آمد. از او در مورد مشکلی که برایش پیش آمده بود کمک خواست. آسیابان گفت: آسیاب بزرگ دهکده متعلق به من است. برای آرد کردن غلات و دانه های غذایی مردم دهکده و روستاهای اطراف من نیاز به حداقل ده کارگر دارم.البته کارگرانی که نیازمند کار هستند در این منطقه کم نیستند. اما من هر کارگری که استخدام می کنم بعد از یک ماه ، آنها یکی یکی مرا ترک می کنند و به سراغ کار کم درآمدتری می روند. به زبان ساده تر این کارگران حاضرند در جایی دیگر کارسخت تری انجام دهند و حقوق کمتری بگیرند اما در آسیاب من کار نکنند! حال دست تنها مانده ام و نمی دانم چه کنم! مرا راهنمایی کنید. شیوانا تعدادی داوطلب از شاگردان مدرسه انتخاب کرد و به آسیابان گفت: از فردا صبح من و این شاگردان به عنوان کارگر به مدت یک ماه در آسیاب تو کار می کنیم . آخر هر روز هم حقوق خود را از تو می گیریم. اینطوری در عمل می فهمیم که مشکل تو کجاست. روز بعد شیوانا و شاگردان داوطلب در آسیاب شروع به کار کردند. ظهر که شد آسیابان با ظرف های پر از غذا نزد آنان آمد و در حالی که آنها مشغول تناول غذا بودند به آنها گفت: اکنون که برایتان غذا آوردم انتظار دارم که درست کارکنید و به خاطر داشته باشید که اگر من نباشم این ظرف غذا هم گیرتان نمی آمد. همینطور به یاد داشته باشید که کارگر برای کار در آسیاب زیاد است و اگر یکی از شما کم کاری کند و یا از زیر کار دربرود بلافاصله عذرش را خواهم خواست و به جای او کسی دیگر را استخدام خواهم کرد! غروب آن روز وقتی شاگردان مدرسه می خواستند مزد خود را بگیرند دوباره آسیابان هنگام پرداخت اجرت شروع به سخنرانی کرد و گفت: یادتان باشد که فردا ممکن است این پول گیرتان نیاید. پس امروزتان را شکرگذار باشید و فردا با جدیت و تلاش بیشتری کار کنید تا مبادا این شغل خوب را از دست بدهید. شیوانا وقتی این رفتار مرد آسیابان را دید خطاب به او گفت: دیگر نیازی نیست من و شاگردانم یک ماه وقتمان را اینجا تلف کنیم تا دلیل بی کارگر بودن تو را کشف کنیم. مقصر اصلی اینکه کسی برای کار در آسیاب تو رغبتی ندارد خود تو هستی! تو با ناامن سازی شغل کارگری و تهدید جایگزینی و تاکید پیوسته بر ناپایدار بودن شغل باعث می شوی که کارگری که برای تو کار می کند از فردای خودش مطمئن نباشد و همیشه به صورت درختی بی ریشه باشد که با اولین سیل به هر جا كه صلاح و آرامش اش در آن باشد نقل مکان کند. تو با تهدید شغل شان آنها را نسبت به آینده کاری خودشان نامطمئن و مردد می سازی و طبیعی است که کارگرها برای شغلی مطمئن تر و پایدارتر به سراغ کاری کم درآمد تر اما با ثبات تر بروند. درخت ها را از ریشه در می آوری و بعد گله و شکایت می کنی که چرا با اولین سیل همه درخت ها روی آب شناور شدند و رفتند! مقصر خودت هستی و از بقیه برای کمک به تو کاری ساخته نیست.

برچسب‌ها: داستانک درخت بی ریشه, داستانک, درخت, ریشه

داستانک ساحل و صدف, داستانک, ساحل, صدف

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:43 , در دسته بندی : با
داستانک ساحل و صدف
ساحل و صدف

مردي در کنار ساحل دور افتاده اي قدم مي زد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم مي شود و چيزي را از روي زمين بر مي دارد و توي اقيانوس پرت مي کند. نزديک تر مي شود، مي بيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل مي افتد در آب مي اندازد. صبح بخير رفيق، خيلي دلم مي خواهد بدانم چه مي کني؟ اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد. دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نمي تواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نمي کند؟ مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت: براي اين يکي اوضاع فرق کرد.

برچسب‌ها: داستانک ساحل و صدف, داستانک, ساحل, صدف

داستانک قورباغه ی ناشنوا, داستانک, قورباغه

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:42 , در دسته بندی : با
داستانک قورباغه ی ناشنوا
قورباغه

چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند. بقیه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عمیق است به دو قورباغه دیگر گفتند : که دیگر چاره ای نیست شما به زودی خواهید مرد. دو قورباغه این حرفها را نشنیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند. اما قورباغه های دیگر مدام می گفتند: که دست از تلاش بردارند چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خیلی زود خواهند مرد. بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت. سر انجام به داخل گودال پرت شد و مرد. اما قورباغه دیگر با تمام توان برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد. هر چه بقیه قورباغه ها فریاد میزدند که تلاش بیشتر فایده ای ندارد او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد. وقتی بیرون آمد. بقیه قورباغه ها او را تشویق کردند . اما معلوم شد که قورباغه ناشنواست و در واقع او در تمام مدت فکر می کرد که دیگران او را تشویق می کنند .

برچسب‌ها: داستانک قورباغه ی ناشنوا, داستانک, قورباغه

داستانک انتقاد, داستانک, انتقاد, خاخام, محبوبیت

تاریخ ارسال : دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 - 13:41 , در دسته بندی : با
داستانک انتقاد
داستانک انتقاد

خاخامی در میان مردم محبوبیت زیادی داشت، همه مسحور گفته هایش می شدند. همه به جز اسحاق که همیشه با تفسیر های خاخام مخالفت می کرد و اشتباهات او را به یادش می آورد. بقیه از اسحاق به خشم می آمدند، اما کاری از دستشان بر نمی آمد. روزی اسحاق در گذشت. در مراسم خاکسپاری، مردم متوجه شدند که خاخام به شدت اندوهگین است. یکی گفت: چرا اینقدر ناراحتید ؟ او که همیشه از شما انتقاد می کرد ! خاخام پاسخ داد: من برای دوستی که اکنون در بهشت است ناراحت نیستم. برای خودم ناراحتم. وقتی همه به من احترام می گذاشتند، او با من مبارزه می کرد و مجبور بودم پیشرفت کنم. حالا رفته، شاید در جا بزنم.

برچسب‌ها: داستانک انتقاد, داستانک, انتقاد, خاخام, محبوبیت


آخرین مطالب

» فاز ما, Tanbe10, Mojan YZ, پرهام سزار, رضا موتی ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» محمد تی دی, کو گوش شنوا, کاپتان, دانلود آهنگ ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک, گلف باز بزرگ, روبرت دو ونسنزو ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک مدیر ارشد, داستانک, مدیر, ارشد ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک مورچه, داستانک, مورچه ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک سر و صدا, داستانک, سر و صدا ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک درخت بی ریشه, داستانک, درخت, ریشه ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک ساحل و صدف, داستانک, ساحل, صدف ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک قورباغه ی ناشنوا, داستانک, قورباغه ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک انتقاد, داستانک, انتقاد, خاخام, محبوبیت ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )
» داستانک مرد سیگاری, داستانک, مرد سیگاری, سیگار, فرودگاه ( دوشنبه دوازدهم فروردین 1392 )